تبليغاتX
...شناور مثل رویا

...شناور مثل رویا

تمایل آمنه به ثبت روند آموختن هایش در زندگانی کم شده است.

یعنی آه و واویلا.

پ ن: هر کی بنویسد" چی کار کنیم حالا؟ (با لحن آمنه ای)" خر است.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:2 توسط آمنه| |
و ما به یاد خواهیم آورد بعدها، که چه چابک موجوداتی بودیم که حاضر بودیم تمام تهران را از بالا تا پایین پیاده گز کنیم و هن وهن کنان و از پاافتاده و روده بر، برسیم به جایی که بشود قهوه ای چیزی خورد و آن گاه که خوردیم و برگشتیم و یکی دو روز گذشت، بنشینیم یکی دو ساعتی گریه کنیم و حرف بزنیم و مثل یک چاه نفت که تازه مرزش را پیدا کرده مرتب فشارمان تخلیه شود و هی تخلیه شود و هی تخلیه شود، طوری که عصرش با سردرد و خستگی و تمرکزی دردناک ، لیوان چای را داغ داغ سر بکشیم و بلاگ آپ کنیم... بعله... چنین موجوداتی هستیم که حتی بعدها یادمان می آید که عجب فاصله ها که داشتیم و احتمالن همان زمان هم قطره اشکی می آید می نشیند گوشه ی چشم من که همین رنج را خواهم داشت همیشه از بس بعضی چیزها رویشان برچسب زده اند که: جاودان.

 جمعه به این تعطیلی ندیده بودیم.  
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:30 توسط آمنه| |
 آدم نمی داند در این طوفان برخورد مدرنیته و سنت، در این گردباد ایجاد شده که در خودش می پیچد و مرتب تندتر می گردد و تندتر می گردد و تندتر می گردد و همه چیز را به بازی می گیرد و چند دوری دور خودش می چرخاند و با شدت رهایش می کند و می کوباندش به  زمین و آسمان، دقیقن کجا را بچسبد. آدم نمی داند وقتی یک پایش این ور است و یک پای دیگرش آن طرف شکافیست که هر لحظه عمیق تر و بازتر می شود٬ چطور دردش را فریاد بزند. آدم نمی داند درباره ی آلبوم آخ محسن نامجو چه بگوید. آدم نمی داند درباره ی این سیل به راه افتاده در ادبیات روزمره و غیرروزمره که همه ی آن چه از عفت یادمان داده اند را می شوید و با خود می برد چه طور فکر کند. به واقع هم طبیعیست شاید.

شاید.  

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:41 توسط آمنه|
می دانی؟ هوا را باید بست به بند کیف، گوشه ی روسری، روی کفش، روی آن جای گونه که یک تار مژه افتاده... اصلن هوا را باید ریخت توی یک لیوان یک بار مصرف و جای آب طالبی فروخت. هوا را باید با چنگال خورد. به تکاپو. موقع هواخوری زیر باران هم باید راه رفت. یعنی می دانی؟ راه بروی خوب است. چترت را اصلن هر جا دوست داشتی جا بگذار. نگران باش. همیشه چیزی برای نگرانی هست. حسادت کن، افتخار کن، وحشت کن، منتظر باش، ولی؛ ترس هایت را که باد با خود برد، دستت را بگیر به بند کیف و مثل بچه ی هشت ماهه ای که در آغوش مادرش آرام گرفته و لبه ی لیوان یخ در بهشت را می مکد، زندگی کن.

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:46 توسط آمنه|
اتاقمان هم که پنجره اش در سایه ی درخت انجیر٬ افسردگی گرفته. دیگر نه قمری می نشیند روی لبه اش٬ نه گنجشک. آفتاب نیمه جان پاییز را هم راه نمی دهد تو. پرده را که می کشم فقط رنگ تاریکی سبز می شود. حتمن بعدن باران که ببارد٬ روی برگ هایش که مثل کف دست رو به آسمانند٬ حسابی تِلِخ تِلِخ راه می اندازد. می شود نشست پشتش و گربه ها را دید زد که برای خودشان لابلای بوته ها کنجکاوی می کنند. وسواس گرفته ام. می نویسم٬ پاک می کنم٬ می نویسم٬ پاک می کنم. بیرون پر ازصداست. صدای هواپیما٬ماشین٬جارو٬ گربه ی عصبانی٬ چرخ چمدان٬ گنجشک... ناراحت میشوم. دلم سکوت می خواهد. سکوت محض. اتفاقی همه جا ساکت می شود. چند لحظه. سکوت را تاب نمی آورم. با خودم می گویم کاش یک صدایی بیاید.مغزم هم نمی خارد. آدم وقتی مغزش بخارد آواز می خواند. نمی خارد. دوباره صدای گنجشک. وولف بخوانم٬ بعید نیست سنگ بریزم توی جیبم و بروم ته رودخانه ای جایی. رومن گاری هم هست. چه فایده. فوقش یک بعدازظهر صرف کنم که بخوانمش و آخرش حس کنم که "چطور جرئت کرده چنین چیزی را منتشر کند؟ " گفتم که وسواس گرفته ام. چه جنونیست این که فقط کلمه نجاتم می دهد؟ معتاد شده ام به کلمات. فارغ از معنا.

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:17 توسط آمنه| |
*  من اگر جای اشمیت بودم، «زمانی که یک اثر هنری بودم» را دوهزار بار بازنویسی می کردم، آخرش هم منتشرش نمی کردم. نویسنده ی دامبول دیمبول داری است. دامبول دیمبول دار یعنی کسی که ژیگول بازی در می آورد. ژیگول بازی یعنی زیورآلات اضافی. یعنی چیزی که حواس آدم را از زیبایی اصلی پرت کند. اشمیت هم می خواهد ذهن خواننده را متمرکز کند روی این پدیده ی «شی شدن» انسان ها و این تشنگی برای مورد تحسین واقع شدن، ولی برای این که داستانش را منطقی و قشنگ روایت کند، آن قدر از هنر کثیف و بی معنی ولی پرهیاهو، بد می گوید که آدم ناخودآگاه می رود سراغ فلسفه ی هنر. تمرکز نمی کند روی اصل ماجرا. همه چیز کش می آید و پخش و پلا می شود. آن جایی که باید دیالوگ های پرمغز بنویسد تا هسته ی اثرش معلوم شود، روده درازی می کند و جملات نخ نما به کار می برد. داستانش اوج نمی گیرد درست و حسابی. با این حال بعضی جاها چیزی مثل یک تلنگر کوچک، خواننده را از خواب می پراند، مثل این:« روح را نمی شود از بین برد. روح مثل زخمیست که مدام خونریزی می کند و تنها با مرهم مرگ است که التیام می یابد.»

* روز قدس نمی توانم تهران باشم، ولی دلم آن جاست. در خیابان راه خواهد رفت، شعار خواهد داد و از سیل جمعیت سبز ذوق خواهد کرد.

* تمام حس و حال من وقتی از خانه بیرون می روم، حالا به هر بهانه ای، به این است که چشم بدوزم به اطراف و مغازه ها و آدم ها و آسمان و درخت های نارنج آفت زده ی کنار خیابان. من را چه به رانندگی و بوق و مواظب چپ و راست خیابان بودن؟

*  پرده ی هر دو پنجره ی اتاقم را کنار می زنم. رعد و برق تمام تاریکی فضا را برای لحظه ای  روشن می کند. آسمان مثل مصیبت دیده ها بغضش را می شکند و شرشر تمام کوچه را خیس می کند. تنها هستم ... تنها نیستم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:44 توسط آمنه| |
عجیب است.

با تمام این اوصاف دلم قرص است.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:17 توسط آمنه| |
می گویند آن زمان که کمونیسم در شوروی گرد و خاک به پا می کرد، کارگران و کارمندان مسیحی  معتقد که حرف زیادی می زدند را محترمانه برای کار به مناطق شمالی نزدیک سیبری تبعید می کردند و تمام بسته ها و نامه های پستی شان را هم سر راه چک می کردند. این وسط یک کارگر که مطمئن بود تبعید خواهد شد با دوستانش قرار می گذارد که اگر نامه هایش را با جوهر آبی نوشت به این معنی است که همه ی جملات معنای واقعی خودشان را دارند و اگر نامه با جوهر قرمز نوشته شده بود، معنی تمام جملات باید معکوس شود. طولی نکشید که این کارگر تبعید شد؛ اولین نامه با جوهر آبی نوشته شده بود و می گفت:« دوستان عزیزم. سفر راحتی داشتم و به محض این که به اینجا رسیدم مورد استقبال گرم همکاران آینده ام قرار گرفتم. این جا همه چیز عالیست، تمام مغازه ها پر از جنس های متنوع هستند و هر چیز که هوس کنم در دسترسم هست، غذاهای محلی فراوانی در رستوران های اینجا سرو می شود و اکثرشان بسیار خوشمزه اند، شراب مرغوب و چای به قدر کافی در اختیارم هست و باور نخواهید کرد اگر بگویم دختران اینجا از شهر خودمان بسیار فراوان تر و دلرباترند. اینجا فقط یک مشکل کوچک وجود دارد و آن هم این که جوهر قرمز پیدا نمی شود...»

حالا حکایت اعترافات این بنده خداهاست.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:7 توسط آمنه| |
از بخش های بی ربط و ادبی تر  "همه می میرند" که بگذریم می رسیم به فصل درخشان کتاب که می شود انقلاب فرانسه و ونقش چغندروار "آرمان" در آن!  لب آن چه می خواهد بگوید این است که باهوش ها از همان اول می دانند که تلاش برای رسیدن به دنیایی برتر همیشه از رسیدن به آن لذت بخش تر است. باهوش ها از همان اولش می دانند که منافع مالی، سیاسی و اجتماعی طبقه ی اشراف بالاخره مثل گندابی می ریزد به چشمه ی پاک و زلال انقلاب و نم نم همه به بوی گندش عادت می کنند؛ این گونه می شود که یک جامعه با تمام ایمان و توانش انقلاب می کند برای رسیدن به چیزهایی که خودشان خودشان را نفی می کنند. بدفرم می چسبد این تکه ها به دل . آدم ناخودآگاه مقایسه اش می آید. پدر و مادر هایمان انقلاب کردند که برسند به اینجا؟ آیا چیزی جز خود این آرمان ها و عقایدی که روزی آدم ها برایشان می مردند، امروز تیشه به ریشه ی انقلاب می زند؟ همیشه همین طور بوده. معنی کلمه ها که سهل است، با اندکی تلاش تاریخ را هم می شود عوض کرد و برای نسل نو خاطراتی ساخت که  وجود ندارند( ارجاعتان می دهم به کتاب 1984) به راحتی می توان ادعا کرد که هر آن چه آدم ها به یاد دارند دروغ بوده . نه. نمی خواهم بگویم انقلاب فقط اسم ها ر ا عوض می کند. موضوع این است که همیشه در جریان انقلاب کردن، آرمان ها متولد می شوند، پروبال می گیرند و چشم آدم ها میفتد به آن افق دوردستی که آرمان هایشان به شکلی ایده آل و زیبا تحقق یافته و مجسم شده. چشمشان میفتد به بهشت. برایش تلاش می کنند، جان می دهند، شکنجه می شوند... و این است که ارزش دارد. همین است که از آن ها انسان می سازد. نمی خواهم بگویم توجهشان از خودشان گرفته می شود و معطوف می شود به منافع جمعی. دقیقن برعکس. یکی از عالی ترین اشکال خودخواهی همین است که از خودت موجودی بسازی که برای چیزی عالی، انتزاعی( حق،عدالت،آزادی...) ، دست نیافتنی و به غایت وسوسه انگیز تلاش کنی. به خاطرش بمیری یا به خاطرش زندگی کنی. این گونه تعریف می کنند انسانیت را بعضی جاها. فکر که می کنم می بینم  چندان هم خبیثانه نیست. بخشی از حقیقت است حداقل. می دانی؟ مهندسی ترش می شود این که با شواهد و نتیجه ی آزمایشات می خواند. انقلاب همیشه به عقب نمی رود؛ ولی این به آن معنا نیست که در مسیر تعیین شده جلو می رود. به عبارتی نتیجه ی اخلاقی می شود این که، آرمان خیلی هم چیز خوبیست فقط بعد از پیروزی به درد خاصی نمی خورد.
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:49 توسط آمنه| |
 شناسنامه ی من یک دروغ نخ نماست که کسی باورش نمی کند.

من تازه به دنیا آمده ام.

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:24 توسط آمنه| |
Free counter and web stats